روز چهار دهم ماه محرّم الحرام

ابوجعفر طبري در تاريخ خود روايت كرده كه چون جناب سيدالشهداء عليه السلام شهيد شد و اهلبيتش را اسير كردند و به كوفه نزد ابن زياد (لعين) آوردند ايشان را در حبس نمود در اوقاتي كه در محبس بود، روزي ديدند كه سنگي در زندان افتاد كه با او بسته بود كاغذي و در آن نوشته بود كه قاصدي در امر شما به شام رفته نزد يزيد بن معاويه (عليهمااللعنه و الهاويه) در فلان روز، و او فلان روز به آنجا مي‌رسد و فلان روز مراجعت خواهد كرد. پس هرگاه صداي تكبير شنيدند بدانيد كه امر قتل شما آمده و به يقين شما كشته خواهيد شد، و اگر صداي تكبير نشنيدند پس امان براي شما آمده انشاءالله. پس دو يا سه روز پيش از آمدن قاصد باز سنگي در زندان افتاد كه با او بسته بود كتابي و تيغي و در آن كتاب نوشته كه وصيت كنيد و اگر عهدي و سفارشي و حاجتي به كسي داريد به عمل آوريد تا فرصت داريد كه قاصد در باب شما فلان روز خواهد آمد. پس قاصد آمد و تكبير شنيده نشد و كاغذ از يزيد آمد كه اسيران را به نزد من بفرست، چون اين نامه بابن زياد رسيد آن ملعون مخفربن ثعلبه عائذي را طلبيد كه حامل سرهاي مقدس او بوده باشد با شمر بن ذي الجوشن (عليه اللعنه) و به روايت شيخ مفيد سر حضرت را با ساير سرها به حربن قيس داد و ابوبردة‌ازدي و طارق بن ابي ظبيان را با جماعتي از لشكر كوفه همراه زحر نمود.

بالجمله بعد از فرستادن سرها تهيه سفر اهلبيت را نمود و امر كرد تا سيد سجاد عليه السلام را در غل و زنجير نمودند و مخدرات سرادق عصمت را به روش اسيران بر شترها سوار كردند و مخفر بن ثعلبه را با شمر (عليهمااللعنه) برايشان گماشت و گفت عجلت كنيد و خويشتن را به زحربن قيس رسانيد، پس ايشان در طي راه سرعت كردند و به زحر بن قيس پيوسته شدند.

مقريزدي در خطط و آثار گفته كه زنان و صبيان را روانه كرد و گردن و دستهاي علي بن الحسين عليه السلام را در غل كرد و سوار كردند ايشان را بر اقتاب.

در كامل بهائي است كه امام و اهل البيت به چهارپايان خود به شام رفتند زيرا كه مالها را غارت كرده بودند اما چهارپايان با ايشان گذارده بودند، و هم فرموده كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) و مخفر بن ثعلبه (لعين) را بر سر ايشان مسلط كرد و غل گران بر گردن امام زين العابدين عليه السلام نهاد چنانكه دستهاي مباركش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد و ثناي خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هيچكس سخن نگفت الا با عورات اهل البيت عليهم السلام انتهي.

بالجمله آن منافقان سرهاي شهدا را بر نيزه كرده و در پيش روي اهلبيت رسول خدا (ص) مي‌كشيدند و ايشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلت كوچ مي‌دادند و بهر قريه و قبيله مي‌بردند تا شيعيان علي (ع) پند گيرند و از خلافت آل علي (ع) مايوس گردند و دل بر طاعت يزيد (ملعون) بندند، و اگر هر يك از زنان و كودكان بر كشتگان مي‌گريستند نيزه‌داراني كه برايشان احاطه كرده بودند كعب نيزه بر سر ايشان مي‌زدند و آن بي‌كسان ستمديده را مي‌آزردند تا ايشان را بدمشق رسانيدند.

چنانچه سيد بن طاوس ره در كتاب اقبال نقلاً عن كتاب مصابيح النور از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه پدرم حضرت باقر عليه السلام فرمود كه پرسيدم از پدرم حضرت علي بن الحسين عليه السلام از بردن او را به نزد يزيد، فرمود سوار كردند مرا بر شتري كه لنگ بود بدون روپوشي و جهازي و سر حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر نيزة‌ بلندي بود و زنان ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار وَالْفارِطَهُ خَلْفَنا وَ حَوْلَنا.



جدیدترین تولیدات